نامه ی آبراهام لینکلن به معلم پسرش
به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد، حتی اگر همه برخلاف او حرف بزنند. به پسرم یاد بدهید که همهی حرفها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست میرسد انتخاب کند. ارزشهای زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر میتوانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه، تبسم کند. به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد. به او بیاموزید که میتواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمتگذاری برای دل، بیمعناست. به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را برحق میداند، پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد. در کار تدریس به پسرم، ملایمت به خرج دهید، اما از او یک نازپرورده نسازید. بگذارید که او شجاع باشد. به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد. توقع زیادی است، اما ببینید که چه میتوانید بکنید. پسرم کودک کم سن و سال و بسیار خوبی است.
«به نقل از همکار خلاق و توانای مدرسه یادگیری»
به یاد بیاورید زمانی را که مدیرتان عقیده شما را درباره تصمیمی کلیدی میپرسد. شما هم پاسخ خوبی میدهید. مدیر گوش میکند و شما احساس میکنید که در تصمیمگیری مشارکت داشتهاید. اما مدتی بعد متوجه میشوید که قبلاً تصمیم گرفته شده است و نظر شما چندان مهم نبوده است. شما به دلیل نمایش مدیریت مشارکتی مورد سؤال قرار گرفتهاید تا این حس در شما ایجاد شود که به حرف شما توجه میشود. وقتی به چنین وضعیتی دچار شدهاید، چه احساسی داشتهاید؟ احتمالاً احساس حماقت و طرد شدن نمودهاید، به خصوص اگر پاسخی متفاوت داده باشید. دفعه بعد به جای اینکه پاسخی صادقانه بدهید، سعی میکنید پاسخی بدهید که قبلاً گرفته شده است و در ذهن خودتان به فردی که از شما سؤال کرده است برچسب خاکستری میزنید. برچسبهای خاکستری ذهنیتی است که افراد از مجموع ضربههای کوچکی که دیدهاند، پیدا میکنند.بسیاری از برچسبهای خاکستری قابل داد و ستدند و برای مدارس به ویژه در اقدامات تغییر، بسیار خطرناک هستند.
به نقل از کتاب «Dance of change»